صفحه ی صد و بیست و سوم

من به تمامی در خطا بودم
که...
درخشش چشمانت جاودانه است!
وقتی تو در منطق غوطه ور بودی
من...
به آرامی
زاده شدم
بی شک
در آغاز
با بوسه ای
اما می دانی ...
منطق تو
خاطره ها را جاودانه نمی کند!
نظمی هندسی
با گوشه ی شکسته ی جام بلور
شاید تکانه ای
با تمام مفهوم محض فیزیکی اش
نجات باشد
هندسه ی بی نظمی
کلافی که میان دوست گرد می شود
نظمی از میان توده ی گره خورده
که به بی نظمی می ماند
اما می دانی...
من به تمامی راست بودم
که...
درخشش چشمانت …
جاودانه است...
پاورقی

آیا شما با آن رنگ های تند با آن مهره های حلقه شده بر ساعدهاتان با آن موهای رها... شادید؟ آیا شما با آن چشم های دودو زن تان با آن بودن های کوتاه و رفتن های بلند با آن موهای رها... شادید؟ من از شما می پرسم شادیتان اگر دروغ نیست این همه دریغ را برای عصری در تراس به مهمانی سیگار و شربت بهار نارنج چرا تحمل می کنید؟ شما و آن موهای رهاتان!
صفحه ی صد و بیست و دوم
این بار
کدامین جادوی تو
جهل مرا مرهم می شود؟
بر فراز صخره ای نه بلند
جرعه جرعه
نیستی را پیمانه می کنم

در پشت سرم مشتی تک لحظه های در هم و بر هم، دوان دوان از این سو به آن سوی من سرک میکشند. روبرو که خب معلوم است... شیری رنگ - به رنگ کوری ساراماگو- است، این است که با تمام وجدی که به پیش رویم دارم، فکرم پیش پشت سرم است.
در تکرار موفق لحظات تجربه شده، پیشه وری چیره دست شدهام، اما این تک سکانسهای نو که از کوری ساراماگو یکدفعه ظاهر میشوند، شوکهام میکنند. دهانم باز میماند همانطور که به خلقتی عجیب و نادر و بلند بالا مینگری ... هاج و واج - فک پایینت ثابت می ماند، چشمانت که به بالا سر می خورند، دهانت کم کم باز می شود-
همین کافی که این روزها کفشهایم را دم در جفت میکنم -کفش های خودم و پدربزرگ را- و صاحب چیزهایی شدم که گفتنی نیست!
صفحه ی صد و بیست و یکم
گرمابه ی فردوسی تبریز
بالاخره تنبلی رو گذاشتم کنار، البته فعلا!!!




بهمن ازش پرسید: "اسمتون چیه؟"
گفت: "بهنام"
خندید و رفت.
